شیخ محمد ناظم عادل الحقانی الربانی القبرسی النقشبندی (قدس سره)
او امامِ اهلِ اخلاص، رازِ نهانِ ولایت، و احیاگرِ طریقتِ نقشبندیه در واپسین سالهای سدهٔ بیستم است؛ آنکه به هدایتِ آسمانی و اخلاقِ محمدی، بار دیگر روحِ این طریقت را زنده ساخت. پس از آنکه آتش و دودِ فتنه و هراس، و غبارِ خشم و اندوه، دلهای مردمان و پهنهٔ گیتی را در تاریکی فرو برده بود، او محبتِ خداوند و محبتِ دوستانِ خدا را در جانِ امت و سراسر جهان دمید.
او کاشفِ اسرار، پاسدارِ نور، شیخُالمشایخ، سلطانِ زاهدان، سلطانِ پرهیزگاران، و سلطانِ اهلِ حقیقت است. او در واپسین دهههای سدهٔ بیستم، یگانه پیشوای بیهمتای معرفتِ الهی بود. او بارانی است که از اقیانوسِ دانشِ این طریقت فرو میبارد و ارواح را در اقصی نقاطِ جهان حیاتِ تازه میبخشد. او ولیِّ هفت قاره است؛ نوری که مریدان و طالبان را از هر سوی عالم به جانبِ خویش کشانده است. او خرقهٔ نورِ حضرتِ الهی را بر تن دارد و در روزگارِ خویش یگانه و بیمانند است. او ارکیدهای است که در بوستانِ محبتِ الهی روییده است. او خورشیدِ همهٔ عوالم است و به «ولیِّ دو بال» شناخته میشود؛ دو بالِ علمِ ظاهر و علمِ باطن.
او از معجزاتِ الهی است که بر زمین گام مینهد و در آسمانها به پروازِ معنا اوج میگیرد. او رازی از اسرارِ خداوند است که در تجلیاتِ ربانی ظهور یافته و به بقای الهی قائم است. او صاحبِ عرشِ هدایت، احیاگرِ شریعت، پیرِ طریقت، معمارِ حقیقت، راهنمایِ حلقهٔ اهلِ ذکر، و سرودهٔ موزونِ همهٔ اسرار است. او استادِ اولیاست و ولیِّ استادان. طالبانِ حقیقت بر گردِ کعبهٔ نورِ او طواف میکنند. او چشمهای است که هرگز از جوشش بازنمیایستد، آبشاری است که پیوسته فرو میریزد، رودی است که همواره در طغیان است، و اقیانوسی است که بیپایان بر کرانههای بیکرانِ هستی موج میزند.
او در روز یکشنبه، بیستوسوم آوریل سال ۱۹۲۲ میلادی، برابر با بیستوششم شعبان سال ۱۳۴۰ هجری قمری، در شهر لارناکای قبرس دیده به جهان گشود. نسبِ پدریِ او به حضرتِ سیّدنا عبدالقادر گیلانی، بنیانگذارِ طریقتِ قادریه، میرسد و نسبِ مادریِ او به حضرتِ سیّدنا جلالالدین رومی، بنیانگذارِ طریقتِ مولویه، منتهی میشود. او حسنی و حسینی نسب است و از طریقِ سلسلهٔ نیاکانِ خویش به خاندانِ مطهرِ پیامبر اکرم ﷺ انتساب دارد. از جانبِ پدر، طریقتِ قادریه را به میراث برد و از سویِ مادر، طریقتِ مولویه را.
او در دورانِ کودکی، در قبرس، در محضرِ جدّ خویش ـ که از مشایخِ طریقتِ قادریه بود ـ زانویِ شاگردی بر زمین زد و آدابِ سلوک و معارفِ روحانیِ آن طریقت را از وی فراگرفت. از همان سالهای نخستینِ زندگی، نشانههای شگرف و آثارِ ممتاز در وجودِ او آشکار گردید. سیرت و رفتارِ او به کمال آراسته بود؛ هرگز با کسی به نزاع و کشمکش برنخاست و با هیچکس به مجادله نپرداخت. همواره چهرهای گشاده، لبخندی بر لب، و خُلقی آکنده از بردباری و شکیبایی داشت. جدّ پدری و جدّ مادریِ او، هر دو، در تربیتِ معنویِ وی همت گماشتند و او را گامبهگام برای پیمودنِ طریقِ سلوک و معرفت آماده ساختند.
در روزگارِ جوانی، شیخ ناظم، به سببِ مرتبهٔ بلندِ معنوی و جایگاهِ ممتازِ روحانیِ خویش، از احترام و اعتباری ویژه برخوردار بود. آوازهٔ او در سراسرِ لارناکا پیچیده بود؛ چه آنکه با وجودِ سنِّ اندک، مردم برای طلبِ رأی و ارشاد به او روی میآوردند و او آنان را راه مینمود. همچنین، از وی نقل شده است که گاه از برخی رخدادهای آینده خبر میداد و آنها را بیدرنگ آشکار میساخت.
از پنجسالگی، گاه پیش میآمد که مادرش او را نمییافت. پس از جستوجوی بسیار، او را یا در مسجد مییافت و یا بر مزارِ حضرتِ اُمّحرام رضیاللهعنها؛ از صحابیاتِ رسولِ اکرم ﷺ که در کنارِ آرامگاهِ او مسجدی بنا شده است. مزارِ او همواره مقصدِ گروههای بسیاری از زائران و گردشگران بوده است؛ از جمله به سببِ صخرهای که بر فرازِ آرامگاهش، به گونهای شگفت، در فضا معلق مینماید.
هرگاه مادرش میخواست او را به خانه بازگرداند، میگفت: «مرا با اُمّحرام واگذار؛ او از نیاکانِ ماست.» بارها دیده میشد که در کنارِ آرامگاهِ او ایستاده، گویی با وی سخن میگوید؛ لحظهای گوش فرا میداد و لحظهای پاسخ میگفت، چنانکه گویی گفتوگویی میان آن دو در جریان است، با آنکه بیش از چهارده قرن از درگذشتِ اُمّحرام میگذشت. هرگاه کسی رشتهٔ این خلوت را میگسست، میفرمود: «مرا به حالِ خود واگذارید؛ با مادربزرگم که در این مزار آرمیده است، سخن میگویم.»
پدرش او را در روز به مدرسه میفرستاد تا علومِ متداول و رسمیِ زمان را فراگیرد و شبانگاه به تحصیلِ علومِ دینی میپرداخت. در میانِ همدرسانِ خود به نبوغ و تیزهوشی شهره بود. پس از پایانِ تحصیلاتِ متوسطه، شبهای خویش را به مطالعه و تعمیقِ معارفِ طریقتهای مولویه و قادریه اختصاص داد. همچنین، در شبهای پنجشنبه و روزهای جمعه، حلقههای ذکر و تعلیمِ این دو طریقت را اداره و سرپرستی میکرد.
ادامه دارد …